سر عشق ای دل مپرس از جان که جان نامحرم است بر زبان ناور که در سرها زبان نا محرم است خلوت دل را مکان باید ورای لا مکان کاندرین خلوت همه کون و مکان نامحرم است راز دل با قاصد جانان مگو زنهار نیز با قلم منویس کاین بیگانه آن نامحرم است در خرابات مغان مست ار نه ای داخل مشو هوشیار اندر خرابات مغان نامحرم است پاک دل باید شدن زی آستان عشق پاک که دل ناپاک در این آستان نامحرم است محرم دلهای ما دیوانگان ؛ دیوانگیست عقل و دانش در دل ما عاشقان نامحرم است گریه و افغان ز هجر او مکن فرخ که هست گریه در این راه غماز و فغان نامحرم است يزدان دي ال...